نمیتونم، نمیشه، این لخته ی لعنتی خونی که خشک شده تو مغزم با هیچی پاک نمیشه!
با هرچی بگی تلاش کردم پاکش کنم نشد.
با بعضی هاش بدتر شد،
با نادیده گرفتن بدتر شد،
با هنوز بودن و با هر نفسی که میکشم انگار پررنگ تر میشن..
قدیمی های اینکار میگن یه چیزی هست که میتونه تا حد زیادی کمرنگش کنه،
میگن اسمش آزادیه..
میگم : کجا میعرضهن؟
میگن: ارائهی نیست بهاش خونه!
_وسط مردادیم ولی هنوز سوز دی تو جونمه:)))
پ.ن: امروز اخرین امتحان زندگیم به عنوان یک دانش آموز رو دادم( اگه کنکور رو در نظر نگیریم) و میشه گفت یکی از خاص ترین و بهترین روز های زندگیمه قطعا تعریفش میکنم
برچسب:
نویسنده: یگانه عباسی