دیروز کنکور بود راستش برای این تیتر چند سالی منتظر بودم چند سال منتظر بودم این تیتر رو بزنم ولی وقتی وارد جلسه شدم فارغ از اینکه مامان نتونست بیاد به خاطر اینکه تازه عمل کرده بود و سرویسم منو رسوند (خاله شهلا )حتی خودش یکی از قرآنهای توی ماشینش رو دور سرم چرخوند و اینکه سه تا ساختمونو اشتباه کردم تا بالاخره تونستم صندلیمو پیدا کنم و اینکه وسط کنکور نزدیک بود سکته کنم و دوباره قلبم گرفت با حمله عصبی و این حرفا و بعدش که که یک ساعت توی آفتاب مرداد ماه بندرعباس منتظر موندم به خاطر شلوغی تا بیان دنبالم و نزدیک بود غش کنم.. بگذریم
اما بعدش بعدش یه حال عجیبی بودم انگار تو برزخ بودم یه خلسه بد انگار تو بیداری بختک افتاده بود روم یهو آغاز کردم به گریه و آها این وسط رفتارهای همیشگی مامانم بود که نگاهی که انگار تو هیچی نمیشی و مزاحمی و حتماً خودت یه کاری کردی که الان داری گریه میکنی و اینکه حوصلمو نداره و این حرفا نمیدونم فقط خواستم بگم تموم شد ۱۲ سال کابوس آموزش و پرورش تموم شد هرچی اذیتم کردن از ذاکری بگیر تا پرمونو تا اون بچههای نمیدونم راجع بهشون چی بگم خیام حالا من موندم و ۱۲ سالی که هیچ دستاوردی ازش نداشتم و حالی که اصلاً نمیدونم خوبه یا بده
برچسب:
نویسنده: یگانه عباسی